دختر کرد 4
گریه کردم نمی دانم چرا نمی توانستم جلو خودم را بگیرم.
خیلی وقت بود بوی تن مادرم را حس نکرده بودم. صدای زمزمه اش را نشنیده بودم و دست
های پرمهر و محبتش را روی سرم کشیده ندیده بودم.
ننه، لیلای تو خسته س. خسته تر
از اونی که خیال کنی. ننه سه روز دیگه مانده به سال نو. من اینجایم تو کجایی؟ من
درغذابم می سوزم و تو در عذاب و فراق من می میری.
ننه دل تنگم، آزرده ام و بی
پناهم. دلم می خواد بیایی و پناهگاهم بشی. بیایی و مرهم زخم های پردردم بشی. ننه از
عمو حلیم نمی گذرم. حلالش نمی کنم. و دلم برایش تنگ نمی شه. او هم مرا سوزاند و هم
تو را. دایه طناز کجایی که تن و بدنم رو بشویی. این تن و بدن مدت هاست که سیاه و
کبودی رو همراه با درد و زخم بدون مرحم های تو شب ها و روزهای کشنده رو طی می کنه.
دایه طناز تو کجایی؟ من لیلای تنهایم. لیلای بیگناه. دختر سرگردان و مصیبت کش
شماها. خدایا چقدر از اینجا می ترسم. اینجا با این که دو منقل روشن گذاشتند ولی من
مورمور سرمایم می شود.
در اتاق با صدای خشکی باز شد و من زود اشک هایم را پاک
کردم. آنقدر صورتم سیاه و قرمز بود که سرخی چشم هایم را نشان نمی داد. صغری داخل
شد. دختری زیبا و نمکین بود. موهای بافته شده اش تا نزدیکی کمر می آمد. بلندتر از
موهای من. چشم هایش هر بیننده ای را مجذوب می کرد و اندام ترکه ای و خوش تراشش به
او زیبایی بیشتری بخشیده بود. همیشه ساکت و غمگین بود. خیلی کم می خندید و بیشتر در
سکوت کارش را انجام می داد. اما کتک نمی خورد و گرسنه نمی ماند. او یک کنیز و یک
کلفت بود نه مثل من یک برده و یک خونبها.
سلام کردم و او جوابم را داد. کناری
نشست و چشم به منقل روشن دوخت.
نه او حرفی می زد و نه من. گویی هر دو از هم می
ترسیدیم. فقط چند باری از روی ترحم یا ترس و یا کنجکاوی صورت و گردن مجروحم را خیره
نظاره می کرد.
شاید ساعتی گذشت که خان وارد شد. هر دو به سرعت از جا برخاستیم و
سلام دادیم. او با لحنی از سر دعا و سُستی جوابمان را داد و رفت بالای اتاق نشست.
خوب که جابجا شد گفت: هر دوتان نزدیک بیایید اینجا و هر دو بی معطلی اطاعت امر
کردیم. خان سبیل هایش را چرخاند و گفت: صغری! در نبود من طاووس با تو چه
کرده؟
رنگ از صورت صغری پرید و با دستپاچگی گفت: چه آقا؟ چه، چه گفتید؟خان چشم
هایش را گشاد کرد و گفت: مگر کر شدی یا خر شدی ها کدامش؟ آهای دختر هر چه ازت می
پرسم بی کمی و کاستی مُقر میای. فهمیدی؟ وگرنه پوستتو می دم مثل این حیوان آویزان
شده واست بکنن. خوب می دانی هر کاری دلم بخواد می کنم.
صغری می ترسید و زبانش به
وضوح بند آمده بود. مرتب تته پته می کرد و نمی دانست چه بگوید. آن وقت خان چنان
فریاد کشید که صغری بی اختیار از ترس جیغ کشید و زد زیر گریه و گفت: خان غلط کردم.
منو ببخشین به خدا هر چه بخواین و بپرسین می گم.
خان غرید: در غیاب من تو رو
کجاها فرستادن؟ اصلاً کی تو رو فرستاد؟
صغری با لرزشی معلوم گفت: خان از شما
امان می خواهم.
خان سری تکان داد و گفت: امان دادم بنال تا بدانم.
صغری باز
هم با ترس گفت: می رفتم خانه ... خانه ... خانه ...
خان فریاد کشید خانه کی؟ جان
به لب مانده زِر بزن خبر مرگت یاالله.
- خانه قلی ندیم!
خان چشمانش از حدقه
درآمده خود را این طرف و آن طرف چرخاند و با تعجب پرسید: خانه قلی ندیم؟ آنجا چه
کار داشتی؟
- من ... من کاری نداشتم. منو می فرستادن.
- خب کی می
فرستاد؟
صغری با گریه گفت: خانوم منو می فرستادن.
خان با خشمی فروخورده گفت:
پی چه کاری؟
- نمی دانم خواسته شان چه بود هر دو می گفتند گاهی بروم خانه قلی
ندیم تا اگر او کاری داشت برایش انجام دهم.
- دوتاشان؟ آن یکی که بود؟ یکی که
طاووس بود دیگری که بود؟
صغری ناگهان از جا پرید و با دهان باز خیره خان را نگاه
کرد و به سختی گفت: آن یکی؟
لابه لای حرفهایش گفته بود هر دوتاشان حالا نفر دوم
که بود؟
خان روی دو زانو نشست و گفت: می گی یا جانت را خودم بستانم؟
صغری که
هیچ راهی جز گفتن حقیقت نداشت گفت: غفارخان.
با بردن نام نفر دوم، خان هاج و واج
با صورتی برافروخته فقط صغری را نگریست. او اصلاً فکرش را هم نمی کرد که برادرش در
خانه وی با زن خودش دست به دست هم داده و این غلط ها را کرده باشند.
خان شمرده
شمرده و عصبی گفت: وای بر احوالت اگر لیچار گفته باشیم. وای بر احوالت!
صغری با
همان اشک و زاری گفت: نه خان به خداوندی خدا دروغ نگفتم.
و خان خوب می دانست او
راست می گوید چون جرأت دروغ گفتن نداشت. نفسش را از ته سینه با ملولی بیرون داد و
گفت: خب تو خانه آن حرام لقمه چکار می کردی؟
صغری که اصل ماجرا را گفته بود حالا
می بایست تمامش می کرد و عاقلانه هم همین بود.
او گفت: نمی دانم خان شاید می
خواستن مرا ببخشن به قلی ندیم.
- تو را به او ببخشن؟ به اجازه که؟ بابت کدام
کار؟ چرا؟ کی می خواست تو رو ببخشه؟ جان بکن.
- اولش غفارخان گفت ولی خانم
ترسید. نمی دانم چطور شد که بعداً خانوم قبول کردن. بعد که رفتم خانه قلی هفمیدم
بابت قرضی بود که غفارخان به قلی ندیم داشت و گویا نمی توانست قرضش را ادا کند برای
همین می خواستند منو به او بدن عوض قرض.
خان با صدایی خشک گفت: برای جواب من چه
فکری کرده بودن؟
صغری سرش را پایین انداخت و گفت: از لابه لای حرفهایشان فهمیدم
که می خوان می خوان به من ... به من تهمت رسوایی بزنن.
با شنیدن آخرین جمله
صغری، خان نگاهی به من انداخت و خطاب به صغری گفت: عین ای دختره ها؟
خان انگشت
سبابه اش را روی لبانش گذاشت و کمی به همان حالت ماند و بعد از جا برخاست و گفت:
آهای لیلا اینجا بمان ولی تو با من بیا.
صغری به پای خان افتاد و شروع کرد به
التماس و زاری کردن و می گفت: خان شما به من گفتید امان می دهم، گفتید امان می دم.
شما رو به خداخان رحم کنید رحم کنید.
خان او را پرت کرد و گفت: گفتن دنبالم بیا
بدبخت زبون. تا من نخواهم هیچ کس هیچ غلطی نمی تونه بکنه. حالا بدبخت دنبالم روونه
شو! دِ زود باشم.
از روی دیوار خنجری برداشت و لای شال کمرش گذاشت و همراه صغری
از اتاق بیرون رفت. دلم شور می زد از خنجر خان، از خود خان، از امشب، از هر کس هر
چیزی می ترسیدم. از ترس خودم را جمع کرده بودم. آهسته رفتم کنار پنجره و خواستم
بیرون را نگاه کنم ولی آنقدر تاریک بود که چیزی ندیدم.
صدای فریادهای وحشتناک
خان را بیرون می شنیدم. صدای دایه و صدای ناله بقیه. پشت خانه خان، خانه نعمت بود و
وقتی خان از در حیاط با صغری بیرون رفت، عقیل و دو نفر دیگر که نفهمیدم جمشید بود
یا رحمان یا هر کس دیگر رفتند بالای پشت بام تا ببینند آنجا در خانه نعمت چه خبر
است.
مونس و طاووس هر دو در خانه نعمت بودند. در حیاط برو بیایی بود. یکی می رفت
و یکی می آمد. همه هراسان و وحشت زده یا به یکدیگر می خوردند یا از ترس حرف هایی می
دند. خوف شب و سیاهی آن هم بیشتر هراس به جان اهالی خانه انداخته بود.
دایه را
دیدم که داشت قبض روح می شد. شیرود با لباسی بدون شال کمر در حیاط این طرف و آن طرف
راه می رفت و چنان مضطرب بود که اصلاً حال خودش را نمی فهمید.
همهمه و سر و صدا
بود. نمی دانم از خانه نعمت یا از خانه خان هر چه بود یواش یواش سر و صدا بیشتر می
شد. انار گریه می کرد و هیچ نمی پرسید. اطلس به ضرب از در خانه وارد شد و همه او را
دیدند. ریختند دورش و شورع کردند از وی پرسش پرسیدن.
در همین موقع ناگهان در
اتاق باز شد و من از ترس و وحشت از جا پریدم. نبات بود، او هم پریشان و دگرگون می
نمود. آرام تا نزدیک پرده آمد و گفت: بشین و خوب گوش کن ببین چه می گویم. همین امشب
باید فرار کنی و گرنه یا امشب یا فردا صبح جانت را می گیرن. جان تو از ساعتی پیش در
خطر افتاده. حالا که صددرصد هم شده.
گوش کن لیلا همین که دارم این ها رو بهت می
گم یعنی خودم هم قبر خودم رو می کنم. ولی این ها به تو ربطی نداره. هر وقت وقتش
رسید خودم خبرت می کنم. فرتر گم یخ سری چیزا واست می ذارم کنار قنات. زود بردار و
فرار کن. هر چه می تونی از این خانه دوری کن. خان زد چشم طاووس رو کور کرد، همین رو
فعلاً می دانم از مونس خبری ندارم.
- از کجا می دانی چشمش کور شد؟
- آنجا
بودم از لای در دیدم خان طاووس رو زد وقتی طاووس بلند شد از چشم راستش خون زده بود
بیرون. طاووس رو انداخت توی حیاط آن هم لخت. بعد رفت سروقت مونس من از ترس همراه
اطلس فرار کردم. لیلا امشب شب مصیبت و مرگه. از شب شوم صادق بدتره. حالا که طاووس
عیبناک شده تو رو هم عیبناک می کنه. یا کاری می کنه که روزی صد بار آرزوی مردن کنی.
این ها الان تو حال خودشان نیستند از تاریکی و ولوله شب اینجا استفاده و فرار کن.
وقتی از قنات گذشتی همین طور برو جلو.
با ترس و دلهره گفتم: ولی من می ترسم. از
تاریکی، از خان، از فرار، از هر چی که فکرش رو بکنی. تو رو خدا نبات به فریادم برس،
دارم از ترس می میرم.
- ای بدبخت مصیبت زده فکر تو کردم که اینجا واستادم و راست
حرف و حدیث می کنم. لیلا یا فرار و ازادی یا ماندن و شکنجه شدن و مُردن. حالا خود
دانی از اینجا هم بیرون نیای، من رفتم.
نبات با عجله از در خارج شد و مرا با یک
دنیا تشویش و ترس و وحشت تنها گذاشت. اگر فرار می کردم خب ممکن بود خان پیدایم کند.
آن وقت دیگر حسابم پاک بود. وقتی با زنش این معامله را می کرد با من که دیگر معلوم
بود چکار می کند.
آنقدر دست هایم را به هم مالیده بودم داغ داغ شده بودند. مضطرب
بودم و این اضطراب بیشتر عذابم می داد. صدای شیرود را شنیدم که می گفت: دایه آب
جوشیده بده زود باش خدا نیست و نابودت کنه دختر سیاه بخت. و دایه گریان و پریشان
گفت: خدا شر و عذابشو زیاد کنه ببین چه روزگار و چه شب و روزی واسمون ساخته. و صدها
نفرین و ناسزا نثارم کرد.
همانجا بلافاصله تصمیمم رو گرفتم. نبات راست می گفت
اگر می ماندم حتماً این ها بالاخص طاووس زهرش را به من می رساند. و من قربانی حقیقت
و راستگویی خودم می شدم. ولی اگر هم بخواهم فرار کنم تمام تقصیرها به گردنم می
افتد. تازه در تاریکی شب با این هوا و این سرما و این گرگ های گرسنه بیابان چه کنم.
نه عقل به من حکم امر کند که این کار را نکنم. لااقل امشب این کار را نکنم تا لااقل
صبح ببینم چه اتفاقی می افتد.
در افکار خود غوطه ور بودم که ناگهان صدای جیغ و گریه
سروناز دختر طاووس به گوشم خورد. او حرفهایش را لابه لای گریه اش می گفت. برای همین
بیشتر صدای گریه اش به گوش می رسید تا معنی حرف هایش. دایه سعی می کرد آرامش کند
ولی فایده ای نداشت. خیلی نمی توانستم به راحتی آن ها را ببینم ولی می شد تا حدی
حرف هایشان را بشنوم.
لای در اتاق را کمی باز کرده بودم. با این که سرما
آزاردهنده بود ولی آنقدر رعب و وحشت در خانه حاکم شده بود که سوز سخت سرما نمی
توانست این جماعت را بلرزاند.
سروناز اشک می ریخت و ضجه می زد و مدام می گفت:
دایه ننه ام.
دایه هراسان و مضطرب دست روی پشت دستش می کوبید و با دلهره و وحشت
می گفت: آی ای غصه وامانده به دق شدم دِ حرف درست بگو دختر نمی فهمم ای داد نمی
دانم حرفت چیه! نمی دانم اشکت چیه! تو رو به خدا آرام بگیر تا بفهمم.
در همین
موقع صدای یاالله گفتن غفارخان آمد. روباه حیله گری که بیشتر تقصیر به گردن پلید او
بود. تا غفارخان پا به حیاط گذاشت، من سریع در اتاق را بستم تا متوجه نشود. او از
جلو اتاق گذشت و من به پشت در از ترس درمانده مانده بودم. ناگهان صدای دایه را
شنیدم که به تندی گفت: هان خان چه آمدی؟ همه مان را اسیر و بخت سیاه کردی و حالا می
گی که چه؟
غفار خان که تا آن موقع هیچ وقت جز اطاعت و فرمانبردای از تمام اهل
خانه ندیده بودم چنان جا خورد که چند لحظه مات و سردرگم مانده بود.
او کمی به
خود آمد و گفت: دست شما درد نکنه دایه. خوبه خوبه عوض دست درد نکنه ساطور برداشتی و
دنبال ظلم دستم می گردی؟ خیالت رسیده هر گند و چرکی که بهم زدین حالا می تونید گردن
دیگری بندازین؟
دایه متعجب و عصبانی گفت: عجب عجب حکایته، حکایت فریب و حیله
گری.
- حیله گری ازکه دایه؟
- نمی دانم حتماً از ما و از
شما خیر.
- خب این رو که خود حیدرخان هم فهمیده دیگه قصه ساختن نداره.
دایه
خشمگین تر غرید و گفت: شما هم بی تقصیر.
- خب حیدرخان خانه و زندگی اش را به تو
سپرده و رفته بود، چرا گناه کردی؟
- شما که داناتر بودید چرا فهمیدین و جلوگیری
نکردین؟
غفارخان سکوت کرد و شیرود به خود جرأتی داد و گفت: عمو جان از اول همه
با هم بودیم حالاشم ...
- اول و آخر کدامه؟ همه و غیره کیه؟ گناه به دوش من
نندازین. طاووس خریت کرد خب چوبش رو خورد.
دایه: مونس چطور؟
غفارخان: او هم
همین طور
شیرود: این که نشد جواب. حرف و سخن آخر کدومه؟
سروناز با صدایی رسا
ولی پر از غم گفت: حرف آخر آنکه چشم جپ یا راست ننه ام حالا کور مانده.
با جمله
سروناز سکوت بین همه حاکم شد ولی خیلی طول نکشید که دایه با درماندگی و بیچارگی روی
زمین ولو شد و گفت: وامصیبتا! بدبخت مونس حالا سر او چه می آید؟
انار جیغ کشید و
گفت: نه، نه دایه نه تو رو خدا پاشو دِ یاالله دایه برو آن حیاط برو به داد آنها
برس دایه ننه ام، دایه فقط تو می تونی تو روی آقاجان واستی.
ولی دایه مات زده
همان طور ولو روی زمین مانده بود. غفار خان چند قدم راه رفت و گفت: همان اول به
حیدر گفتم که از قبیله سلیمان خونبها نخواه. این ها همه شان شورچشم و نحس قدمن. این
سرکشی و بدبختی دنبال و تو کیسه هاشان دارن. چقدر گفتم زمینای سلیمان رو بگیر و داغ
دامهاشو به دلشون بذار و او گوش نکرد و گفت پیش از هر چیز جگرگوشه شان را می گیریم.
همان طور که از من گرفتن. خب بیا حالا که نکبت و سیه روزی رو انداخته تو خانه خوبه؟
حالا رضایت داد، یا نه می خواد بازم راه چاره باز کنه؟
شیرود غرید و گفت: اگه
باد به گوش آقاجانم نرسانه خودم این دختره سیاه رو رو می کشم. خون او حلال و دامنش
ناپاکه.
غفارخان با حالتی حق به جانب گفت: ها همینه. باید ردش کرد بره پی کارش
یا دخلشو آورد. اینجا مانده هم می خوره و هم می خوابه هم همه رو اسیر وجود نکبت
خودش کرده. آخه بسه دیگه داشتیم زندگی مان را می کردیم. هر چه هم کتک می خوره نه
عیبناک می شه نه می میره. خب معلومه دیگه جان سگ که خیر جان و روح شیطان داره.
شیطان هم که مُردن نداره. این دختره زاده جن و شیطانی و موی خود ابلیس به تنشه خوبه
حالا همه تان دارین به خوبی می بینید.
با صدای خان همه بر جایشان میخکوب شدند.
خان صدا زد: آهای غفار منبر رفتی؟ چه شده از ابلیس و شیطان و جن حرف می گی؟ بگو ما
هم بدانیم. این دختره اگر سیاه بختی و پریشان خاطری به خانه آورده هیچ ملالی نیست
عین سگ زخمی می ندازمش میون گرگا. ولی از بابت خون صادق یا فرستادن صغری خانه ندیم
یا بیگاری کشیدن از لیلا و پول تو جیب کردنارو چه کنم؟
پا از گلیم جلوتر گذاشتن
و موذی گری روباره و شغال راه انداختن رو باید چه طوری سر به نیست کنم؟ یا باید
زجرکُش کنم یا محبت کنم و در دم جان بی مقدارشان را بستانم.
خان فریادی کشید،
صدای فریادش رعشه بر اندام ها می انداخت. چنان نعره می کشید که گویی چهار ستون خانه
می خواهد بلرزد. او مانند ببر زخمی بود که می خواست هر چیزی را نابود سازد. مثل غول
های افسانه ای وحشتناک و هراس انگیز شده بود. مرموز نگاه می کرد و نگاهش از لابه
لای نور فانوس به هر کس که می افتاد همان برای سنگ کوب کردنش کافی بود.
خدا می
داند چه حال و هوایی داشتم. هر چه بود مرگ بهتر از آن بود. مانده بودم چه کنم. اگر
فرار کنم یا نکنم در هر دو صورت این ها می خواهند مرا سر به نیست کنند. پس همان
بهتر که به حرف نبات گوش بدهم و فرار کنم. به قول او شاید در فرار خدا راه چاهی
بگلذارد. وضع دیگر از این بدتر نمی شد. تک تک اعضای خانه به خون من تشنه شده بودند
حالا چه تقصیرکار باشم چه نباشم.
هنوز خان غرق در خشم و کینه، صدایش را به عرش
می کشاند. غفارخان گفت: می دانی که خونبها عقوبت داره، گفتم دانا باش و مغرور، گفتی
می دانم چه کنم.
خان با صدایی بلند گفت: حالا می دانم چه کنم.
غفار دستش را
به پر شانه اش گذاشت و گفت: قبل از این داشتیم زندگی مان را می کردیم، نمی کردیم؟
چرا نان می خوردیم و به شب و روزمان می رسیدیم. حالا آوازه ما چه بی خبر ماندیم که
بر سر زبانهاس چطور جمعش کنیم خدا عالمه.
خان خرناسه کشید و گفت: ای آتش به جان
همه تان بیفته! ای بی خانه مان شوید و بی نان بمانید. همین شما گفتید خونبها
بستانم.
- ما خونبها از آدم نگفتیم از مالشان خواستیم.
- که چه؟ که با پول آن
ها دلمان را خنک سازیم یا این که جگرگوشه شان را جولشان پرپر بیندازیم و داغ به
دلشان بندازیم؟
- کدام داغ؟ این که سلیمان پی هرزگی این طرف و آن طرف خودشه و بی
خبر از دخترش شد داغ. حالا خبر به گوش ننه اش برسه خب برسه یا نرسه اصلاً مگر ننه
اش کاره هست؟ او فقط زاییده. عین گاوی که گوساله می زاد باید صاحب گاو و گوساله رو
اذیت کرد. سلیمان مرد نیست. نامردتر از او را هرگز ندیدم مَرد.
خان خشمگین ولی ساکت روی دو پا گوشه دیوار تکیه زد و با
نفس های صدادار در فکر فرو رفته بود و این همان چیزی بود که غفارخان می
خواست.
غفار از فرصت استفاده کرد و دنباله حرفش را گرفت و گفت: ردش کن خان.
بفرستش آن جایی که کسی از او سراغی نمی گیرد. اگر لقمه درندگان بشه بهتر از اینه که
به دست تو بمیره. این طوری عذاب هم نداری. غصه و وجدان درد هم نمی گیری. حالا خود
دانی. زدی زن و بچه تو ناقص کردی به خاطر حرف و حدیث دروغ این دختره. مرد داغانت
کرده رفته تو جلدت نمی خوای بفهمی این دختره داره زار و زندگی تو می پاشه. بیا هنوز
از راه نرسیدی خودت دور و اطرافتو ببین. ببین چطوری می خواد ...
خان بی حوصله از
جا برخاست و گفت: اَ...ه بس کیند هی به جانم افتادی که چه می خوای گوشت تنم رو لقمه
لقمه کنی؟
- نه نمی خوام آزارت بدم. اگه تو بزنی و بکُشیش جواب آژانارو چی می
دی؟ ولی اگه گرگ پاره ش کنه خب به تو چه؟ فرار کرده این هم حقش. اینجا می خورد و می
خوابید حتی بهش اتاقم دادی دیگر چه مرگش بود که زده فرار کرده. چند تا کار خرابی هم
داخل طویله بکن و قضیه رو تمومش کن.
خان سبیل هایش را جنباند و گفت: اگر زنده
ماند چه کنم؟ اگر رفت و به ریشمان خندید چطور جلو دهن گشاد بقیه رو جمع
کنم؟
غفار خندید و گفت: او زنده نمی ماند. ولی اگر زنده ماند آن وقت بخت با تو
یار می شود. می ری و حکم قبیله رو اجرا می کنی. خودت که خوب می دانی چه کنی؟ هر جا
باشه پیدایش می کنیم و آن وقت خودم نعششو می اندازم جلو پاهات. حالا چی می
گی؟
خدایا این ها می خواهند چه کنند؟ می خواهد مرا زنده زنده خوراک گرگ های
گرسنه سرمازده بیابان کنند؟ یا پروردگار رحمی کن! ناله ای آرام ولی وحشتناک و بغض
آلود از دل برآوردم. پشتم می لرزید و لرزش چانه ام را به خوبی حس می کردم. چنان حال
تأثرانگیزی داشتم که ناگفتنی بو. سینه ام از ترس بی حرکت شده بود. از نبات خبری
نبود. نمی دانم کجا گذاشته و رفته بود. آسمان غرید و رعد آذرخش می ساخت. باران گرفت
آن هم چه بارانی. انگار هیچ خبری از بهار نبود یا آسمان نمی خواست پیغامی از فصل
شکوفه ها بیاورد.
مگر می شود مرا در بیابان رها کنند؟ راست راستی این ها قاتلن.
این ها از نسل شیطانند. خدا لعنتتان کند که این همه عذابم می دهید. هنوز زخم های
بدنم خون گرم بیرون می دهند و ساق پاهایم همچنان درد را تحمل می کنند. اگر تا چندی
قبل یکی از ساق های پایم می سوخت حالا هر دو ناله می زدنند. بدنم مجروح و ناتوان
است. مگر می شود جان سالم در این هوای سرد به در آورم. حالا از گرگ و بقیه حیوانات
بگذریم. آسمان طوفانی شده گویی نعره طغیان دارد خدایا چه کنم؟
در اتاق با صدای
خشکی باز شد. گویی صدای درد جانکاه شکنجه ای از دژخیمان باشد. چشم هایم را از حدقه
بیرون آورد.
شیرود غضبناک و حریص جلو آمد و با چشمان به خون نشسته و رگ هایی
متورم رو در رویم ایستاد و با کینه و غیظ گفت: می خوام آزادت کنم بری، گناه داری،
اینجا خسته شدی، حالا وقتش رسیده که استراحت کنی. خونه خان جای بدی بود و تو مجبور
به فرار هستی. من می خوام راحتت کنم و بهت محبت کنم. هرزه بیابانی جای تو همان
بیابان است و بس. حالا بیا برو موش صحرایی کثیف.
گریه ام گرفت. می دانستم می
خواهند چه بلایی سرم بیارند. التماس کردم، قسم دادم و مانند بیچارگان از آن ها چاره
می جستم. حال پرملالی داشتم. شیرود مثل یک حیوان مرا از اتاق بیرون آورد. شاید با
گوسفندان داخل آغل بهتر رفتار می کرد تا با من.
وسط حیاط مرا با همان حال نزار
نگه داشت. باران سرتاپایم را خیس کرده بود. خان از زیر طاقی بیرون آمد و گفت: بیا
جلو نمک به حرام.
جلو رفتم و با پاهایش افتادم و اصرار و تمنا کردم ولی شاید دل
سنگ نرم می شد و به چشمه راهی می داد که دل این جماعت از سنگ سخت تر و بی رحم تر
بود. همه شان ایستاده بودند و تصمیم ظالمانه ای را که هر دو خان گرفته بودند با
اشتیاق بر من می پذیرفتند.
هیچ کس دلش به حالم نسوخت. کسی حس انسان دوستی و
شفقت را به من نشان نداد. کمان لذتی می برد که می شد این را در چشم هایش دید. دایه
مانده و سرگردان، او هم چیزی نگفت. غفارخان به خاطر بیشتر برملا نشدن خیانت هایش
دلش می خواست هر چه زودتر حکم اجرا شود و من با رفتنم اسیر دندان های تیز گرگ ها می
شدم. انار و سروناز گریه می کردند نه برای من برای مادران مجازات شده خود.
تکلیف
شیرود هم که معلوم بود. همه دست در دست هم نهاده بودند تا مرا از خانه بیرون کنند.
آن هم با این وضع فلاکت بار. ایستادم و به خان گفتم: خان اگر مرا در بیابان رها
کنید می میرم. یعنی با همین حالی که دارم می میرم. شما را به خدا رحم کنید لااقل
بگذارید صبح بروم.
غفار فریاد کشید: خفه شو کثافت سیه روز می خوای رو حرف خان
حرف بیاری، آری؟ برو گمشو و ردّتو بگیر و راتو پیدا کن. خوب غلطی کردی حالا تصمیم
هم می گیری؟ شیرود بندازش بیرون تا لب دوراهی هم باهاش رون شو تا برنگرده که اگه
برگرده خودم خونش را می ریزم. فهمیدی لعنت شده؟
و شیرود که حالت پدر را حاکی از
این که رضایت دارد که این کار را بکند. با خوشحالی مرا از خانه بیرون انداخت. نه
راه قنات بلکه مخالف مخالف آن را شیرود انتخاب کرده بود. دیگر گریه و زاری فایده ای
نداشت. آه و ناله و التماس افاقه ای نمی کرد.
سکوت کرده بودم. در همان سیاهی شب تا وقتی با شیرود پست
فطرت بودم کمتر می ترسیدم ولی وقتی محکم زد توی سرم و از من جدا شد تازه فهمیدم
خدای من چقدر وحشتناک و رعب انگیز است.
بیم و ترس و تنهایی مخلوط شده با خوف شب
و سیاهی آن و صدای مهیب رعد و طغیان آسمان همه و همه مرا وادار کرد تا فرار کنم.
صدایی شنیدم. نمی دانم صدای چه بود. نکند صدای پای شغال های گرسنه یا بوی خون های
بدنم از طریق باد به مشام تیز گرگ ها رسیده. آره، حتماً همین طوره. نکنه خرسی یا سگ
هاری در پی من روان شده در تاریکی چشم های تزبین خود. پیکر نحیف و بدبخت مرا جستجو
می کند. آه او چه ابله است که نمی داند چیزی جز یک مشت استخوان نصیبش نمی
شود.
ولی می ترسم از پاره پاره شدن. از گرگ، از هر چیزی که ممکن بود وجود داشته
باشد. برای همین تمام قدرتم را جمع کردم و با چشمانی گشاد شده فقط دویدم.
هرچه
می دویدم صدای پای پشت سرم هم که نمی توانستم بفهمم گرگ است یا شغال او هم به
دنبالم می دوید. پایم به سنگی خورد و پرت شدم روی زمین. چنان از درد به خود پیچیدم
که نفسم داشت می برید. بلافاصله برخاستم. دوباره دویدم. رعد همچنان فریاد می کشید.
وقتی برق از اسمان جستن می گرفت کمی از راه راپیدا می کردم.
از ترس درندگان از
خود بیخود شده بودم و فقط می دوید. ناگهان صورتم به درختی خورد. این صورت بیچاره به
اندازه کافی کبودی و زخم داشت برای همین وقتی به درخت خوردم چشم هایم سیاهی رفت و
دیگر هیچ نفهمیدم.
وقتی چشم هایم را گشودم همه جا را تار می دیدم. سرم به شدت
درد می کرد و بدنم دیگر قدرت و توانایی تکان خوردن را هم نداشت. باز از حال رفتم.
شاید ساعتی بعد دوباره چشم هایم را به زحمت گشودم ولی این بار هم تیره و تار می
دیدم. صدای گرم و دلنشین پیرزنی را شنیدم که می گفت: دختر جان بیداری؟
و من که
قدرت حرف زدن نداشتم دلم می خواست با بغضی که در گلو دارم فریاد بزنم و بگویم، آری
من بیدارم و هنوز بدبختانه زنده هستم و دوباره عاجزانه بگویم و بگویم ای خدا چرا؟
چرا با من این گونه رفتار می شود؟ چرا جانم را نمی گیری و راحتم نمی کنی؟
هر کس
دیگری که جای من بود باید تا حالا مرده و جنازه اش هم پوسیده شده باشد. آخر من به
درگاه تو چه گناهی مرتکب شده بودم که حالا می بایست این طور مجازات شوم. اما هیچ
قدرتی نه برای گریه کردن داشتم و نه برای فریاد کشیدن. فقط مرتب از تب می سوختم و
از حال می رفتم.
سه روز در همان حال بودم. روز چهارم توانستم چشم هایم را بیشتر
باز کنم. کمی که قدت کردم خودم را در یک اتاق کاه گلی کوچک یافتم. سماور روشن بود و
اتاق مرتب. هوای اتاق گرم و دلچسب بود. روی من لحافی از تترون گلدار بود و زیر سرم
بالشتی نرم. خدای من اینجا یکی از اتاق های بهشت است. شاید من مُردم و حالا در این
اتاق می خواهم زخم هایم را مرهم گذارم.
در باز شد و پیرزنی وارد شد. او تا مرا
دید با لبخند گفت: بیدار شدی؟
به زحمت گفتم: بله
- حالت بهتره ننه جان؟
-
بله بهترم
- خوبه، خوبه حالا کمی آش دوغ بخور تا جان بگیری. بیا پاشو تا تو گلوت
نشنه و کار دستت نده، تکانی بخور دختر جان.
پیرزن با دست های مهربانش آش را بر
دهانم ریخت. او وقتی به من غذا می داد، از بوی گل های رازقی و وحشی می گفت. گرچه
هیچ تناسبی با هم نداشتند ولی نمی انم چرا این دو را کنار هم می گذاشت. او دور دهان
زخمم را به آرامی با دستمالی پاک می کرد و دوباره مرا می خواباند.
چقدر طعم چای
خوش دم و مزه خوش غذایش مرا جان می خبشید. در این مدت او از من مانند دختر خودش
نگهداری کرده بود. وقتی تن و بدن کوفه و زخمی مرا می دید آنقدر ناراحت می شد که
خودم یکی دو بار اشک را در چشمانش دیدم. او زیر لب زمزمه می کرد و می گفت: خدانشناس
ها، ظالما، خدا عزابتان را زیاد کنه، می خواستند جانش را بستانند ولی به عذاب. ای
ای ای دنیا انگار آخرش شده. هیچ کس به کسی رحمی نداره. اون وقت باید یه سگ پا لنگ
خورده بیاد و به آدم رحم کنه.
پیش خودم فکر می کردم چرا سگ، سگ لنگ؟ نمی فهمیدم.
پیرزن آنقدر مرهم روی زخم هایم گذاشت و آن همه جوشانده و تقویتی به خوردم داد که
حالا بعد از دو هفته می توانستم بنشینم و با او صحبت کنم. وقتی ماجرای زندگیم را
برایش می گفتم او برایم گریه می کرد و از خدا می خواست انتقام مرا از آنهایی که
اذیتم کردند بگیرد.
وقتی پیرزن کنارم بود احساس دلگرمی و امیدواری می کردم و
وقتی برای کاری بیرون می رفت چنان دلم می گرفت و ترس بر من غلبه می کرد که گویی فکر
می کردم همین الان به جای پیرزن مهربان چهره خان یا یکی از افراد آن دژخیم خانه را
می بینم و دلهره و تشویش جانم را می لرزاند. ولی خوشبختانه از اهالی جهنم خبری
نبود.
به کمک پیرزن از جا برمی خاستم و کمی راه می رفتم. اصلاً نمی دانستم چند
روز است که از سال جدید می گذرد. وقتی سال نو شده بود من در حال اغما بودم و این
فرشته الهی از من مراقبت می کرد.
آنقدر چهره اش مهربان و دوست داشتنی بود که
مرا به یاد ننه ام می انداخت یا یاد دایه طناز. آه که چقدر دلم برای آنها تنگ شده!
حتی ستار که بعد از آن واقعه هیچ وقت ندیدمش.
دلم می خواست بچه نازنین گل خواهرم و یا بچه علیمراد
برادرم را یکبار دیگر می دیدم و آن ها را تنگ در آغوش می گرفتم و می بوسیدم. با
آنها از سر شوق بازی می کردم و ننه برایمان نان روغنی می آورد و دایه با آن حرف های
قشنگش ما را به خوردن وامی داشت. ولی افسوس، افسوس که خیلی از آنها دور بودم. اصلاً
نمی دانستم راه خانه مان کدام طرف است. به هر حال هر کس بخت و اقبالی دارد.
یک
روز پیرزن کنارم نشسته بود و سبزی کوهستانی پاک می کرد. همان طور با هم صحبت می
کردیم . او از من می پرسید و من هم برایش تعریف می کردم. تمامی اهل خانه خان را می
شناخت و درباره هر کدام نظری داشت. از دایه می گفت که زنی دانا ولی جاه طلب است. از
مونس که بی خرد و ترسو و طاووس که موذی و حیله گر است. از غفارخان که پرفریب و قادر
از حیدرخان که احمق و بی مسئولیت، از شیرود و کمان که مثل همدیگر هستند و همیشه با
قلدری می خواهند نفس بکشند. از شعبان خُل و چل. ولی از نبات چیزی نگفت.
از او
پرسیدم: بی بی نبات چطور؟
او کمی خیره پنجره را نگاه کرد و بعد سری تکان داد و
آه سردی کشید. چند لحظه ای گذشت و او گفت: هِی ی ی، آخ آخ ای حیدر خان (آگرم مالت
بچو) خانه ات آتش بگیرد. که خانه دل این دختر را تا وقتی عمر داره سوزاندی. ای از
پس کوچه پس کوچه ها ویرون بمانی! ای که نفس حق نکشی و به سراب بمانی.
و با همان
حالت نفرین گونه زد زیر گریه و اشک های مروارید شکل، صورت پیر و پرمحبتش را خیس
کرد. دلم نمی خواست او را ناراحت کنم. از این که گریه می کردم دلم آتش می
گرفت.
تنها کسی بود که در این همه مدت جز مهربانی و خیرخواهی چیزی از او ندیده
بودم. با پرسشی که کردم این طور ناراحت و دلخور شده. بلافاصله خودم را جلو پایش
کشاندم و دست پرمهرش را در دستم گرفتم و با بغض گفتم: بی بی منو ببخش، نمی خواستم
ناراحتت کنم. دلم نمی خواست غذابت بدم. تو رو خدا ببخشید. غلط کردم اشتباه
کردم.
پیرزن با گوشه دامنش اشک هایش را پاک کرد و لبخندی دلنشین زد و گفت: نه
عزیزم چیزی نیست یا اگر هم هست دیگه فکر و اندیشه کردن بیهوده عمر سپری کردنه. ولی
خب از نبات واست می گم. از دختری که تمام آرزو و آرمانشو این مرد از خدا بی خبر
گرفت و زیر پاهاش له کرد و عین خیالشم نیامد.
نبات یه دختر زبر و زرنگ و خوشگل
بود. خیلی خواستگار داشت. یکی از کسایی که خاطر نبات رو می خواست همین شیرود پسر
خان بود. هر چه آدما از شیطان بدشان میاد من و نبات هم از شیرود بدمان می آمد. با
اسبش می تاخت توی آبادی و هر کاری که دلش می خواست میکرد. هر وقت مسابقه ای بود خب
برنده اش هم معلوم بود جز شیرود کسی نبود.
وقت قلدی کامل و تموم بود. عین همون
بابای ظالمش. می گفت وقتی خان نیست حرف حرف منه. شرط شرطِ منه. بالاتر از سیاهی رو
من می گم که چه رنگی بزنید. کی بیاد و کی بره. کجا گله چرا کنه کجا نکنه. چهار تا
اجیر شده هم همیشه دورش هستند که مثل سگای گرسنه دنبال اون می یان تا یه لقمه از
دهن شیرود که افتاد اونا تو گلون بندازن.
خلاصه با زور و ظلم کاری کرده که همه
فقط اونو جانشین باباش بدونن. جوونای طایفه هم گوش به فرما او بودند و از او حساب
می بردند چه برسد از پیران و سالخورده ها که این پسره ناخلف هیچ حرمتی برای ریش
سفید بزرگان نگه نداشته. حالا حیدرخان کمابیش به حرف ها و نصیحت های ریش سفیدان گوش
می ده ولی این که هیچ.
خلاصه یه روز که نبات داشت کارای خونه اسکندر رو می کرد،
می ره که کمک خواهر اسکندر که زنی زشت رو بود لباسهای شسته شده رو از لب دیوار بلند
بیاره می بینه پشت دیوار صدای داد و بیداد خواهر اسکند بلند شده. از پس دیوار راه
کج می کنه می ره پشت دیوار. اونجا سارا خواهر اسکندر رو می بینه که با آدمای شیرود
دهن به دهن گذاشته و داره دعوا می کنه. سارا تشت بزرگ لباسا را می خواسته بیاره که
یکی از آدمای شیرود می زنه و لباسا رو می ریزه روی خاکای تپه شده کنار دیوار و تمام
لباسا رو گلی می کنه. سارا هم عصبانی می شه و با پسره دعوا می کنه.
نبات که
اوضاع را این طور بد می بینه می ره جل و دست سارا رو می گیره که از اونجا ببره. ولی
سارا از شدت عصبانیت دلش می خواست بپره رو صورت پسره که از سر و صدای او شیرود و دو
نفر دیگه از نوکراش با اسب سر و کله شان پیدا می شه و میان نزدیک سار و نبات.
تا
چشم شیرود به نبات می افته نیشش وا می شه و دلش فر می ریزه که این لقمه چرب و
خوشمزه واسه دهن گرگ صفتش چه خوش آمده و دختر به این خوشگلی تا حالا کجا بوده که او
ندیده بوده. ولی خب حالا که دیده چقدر خوشحال و سرمست شده. از اسب پایین میاد و با
جذبه و قیافه جدی رو به پسره می کنه و میگه آهی خر نفهم، نمی فهمی که نباید سراغ
این زنا بیای؟ اینا دارن کار خودشان رو می کنن اونوقت تو آمدی داری اذیت می کنی؟
یاالله گورتو گم کن.
پسره که دید شیرود اخم هاش تو هم رفته خیلی زود سوار اسبش
شد و رفت. شیرود چشم از نبات برنمی داشت و دلش می خواست هر چه بیشتر او را ببیند.
زن شیرو یاسمن حامله و پابه ماه بود. یعنی بچه دومش همین احمد. اونوقت شوهر پست و
بی غیرتش دلشو سپرده پیش نبات. نبات بینوا هم از همه جا بی خبر.
خلاصه دختر جا
واست بگم که شیرود از همون موقع هر جا که نبات می رفت و می آمد سایه به سایه نبات
بود. نبات هیچ وقت به حرف های شیرود اهمیت نداد. تا این که یه روز نبات رفته بود
پشت باغ محمود خان تا سرشیر بگیره و بیاره. شیرود رو اونجا می بینه که منتظرش
واستاده.
نبات اولش نمی خواست جلو بره ولی اگر دست خالی برگرده و
بگه که شیرود می خواسته اذیتش کنه نه کسی حرفشو قبول می کنه و نه از سر دست خالی
بودنش می گذره. این بود که نبات کاسه به دست می ره جلو، ولی شیرود جلوش رو می گیره
و با خنده زشتش شروع می کنه نزدیک تر شدن به نبات که نبات شروع می کنه به فحش و
ناسزا دادن به او.
شیرود می خنده و می گه که اگه خاطرشو نمی خواست همین الان با
چاقو صورتشو زخمی عمیق می انداخت. تو همین حال و هوا بودند که پسرک 14 یا 15 ساله
ای به کمک نبات میاد و می گه شیرود خان دایه خانم فرستادن پی شما. زنتان زاییده یه
کُره (پسر) و شیرود از این که پسردار شده بود خیلی خوشحال می شه و رو به نبات می
کنه و می گه این بار که هیچ ولی تو مال منی فهمیدی. آماده باش که همین روزا میام و
تو رو میارم تو خونم تا کنیزیمو بکنی.
با رفتن شیرود نبات می زنه زیر گریه و
میاد خونه من. همین جا. هوا اونقدر گرم بود که سر و روی نبات خیس عرق شده بود و نمی
دانست چطور پیاله آب را سر بکشد. وقتی حالش کمی جا آمد با گریه قصدشو واسم گفت و از
من کمک خواست. من هم رفتم پیش اسکندر و گفتم بابای نبات حالش خوب نیست هر آن ممکنه
بمیره و این دختره شده نون آور اینها یه کاری بهش بده تا تو خونه شان انجام
بده.
خلاصه یواشکی بیخ گوش اسکندر جریان را بهش گفتم و اون بنده خدا هم قبول
کرد که نبات داخل خانه حصیبر ببافه و بعد بده به اسکندر. این طوری نبات دیگه بیرون
از خانه نیامد. دو ماهی گذشت و خان آمده بود تا حساب و کتاب هاشو جمع کنه. تو این
مدت هم شیرود خیلی به در و دیوار زده بود که نبات رو ببینه ولی هر دفعه من با یه
بهانه نذاشتم. هر چند که شیرود خیلی روحرف من حرف نمی زد چون که من خالش
هستم.
با تعجب گفتم: خاله شیرود یعنی خواهر مونس؟
او سرش را تکان داد و گفت:
آری قصه من هم برای خودش حرف و حدیثی داره.
آه سردی کشید و گفت: از اون برادرای
نامردم و این خواهر موذی دیگه حرف زندگی واسم نمانده. ولی خب حالا یه وقت دیگه قصه
خودم رو واست می گم.
خلاصه شیرود نتوانست نبات رو ببینه تا این که خبر به خان
دادن که پیرمرد علیل شده و نمی تانه پول تو رو بده. خان هم عصبانی آمد خانه نبات از
شانس بدِ نبات، او هم تا این دختر را دید خاطرخواهش شد و گفت به جای پول باید
دخترشو بده به خان. پیرمرد که خیال می کرد اگر نبات زن خان بشه هم دخترش و هم
خانواده ش از این همه بدبختی نجات پیدا می کنن قبول کرد و نبات رو بخشید به خان و
این طوری نبات بی چون و چرا شد زن خان.
شبی که نبات رو به حجله خان می بردند،
شیرود گوشه خالی قنات گریه می کرد. هیچ کس نفهمید جز من و اون دایه مثلاً دلسوزش.
چقدر نبات بینوا اون شب گریه کرد. از دست گرگ زاده افتاده بود تو دهن خود گرفگ.
نبات حالا شده بود زن سوم خان. او جای دختر خان بود. آخه نبات دو سالی از کمان
کوچکتره.
نبات آبستن نشد. خب حتماً عیب ازنباته چون خان بچه دار می شه. ولی چون
جوان و خوشگل بود تا حالا که خان شکایتی نکرده.
یه روز نبات از همون کوره راه
باغ محمود خان می اومد که شیرود رو اونجا می بینه. آخه شیرود بعد از عروسی خان صبح
زود رفته بود به شهر و گفته بود کار داره و معلوم نیست کی برمی گرده. ولی برگشته و
جلو چشمان نبات بود. ولی این بار نه با خنده، نه با نوازش و نه به آرامی بلکه به
قول نبات می گفت می شد به راحتی خشم و کینه رو تو چشاش دید.
شیرود مثل گرگ زخمی
حمله می کنه به نبات که با فکر خودش نبات رو کاری کنه تا از چشم خان بندازه ولی با
جیغ و فریاد زن بینوا جوان رشید و قدرتمندی به نام یوسف سر می رسه و میاد به کمک
نبات و اونو از دست شیرود حیله گر نجات می ده. زد و خوردی پیش میاد ولی شیرود حریف
یوسف نمی شه و فردای اون روز می ره سراغ ذبیح که اونو گوشمالی بده تا دل یوسف
بسوزه. ذبیح بالای بلندی بوده و آدمای شیرود می ریزن سرشو و قلم پاشو خرد می کنن و
بیچاره رو این طور علیلش می کنن.
وقتی یوسف خبردار شد غروب آفتاب بود. او هم به
همان غروب قسم خورد که یه وقت غروب حساب شیرود رو تسویه کنه. برای همین شیرود همیشه
از غروب می ترسه و هیچ وقت هم غروب بیرون نمی مونه. خان می دانه که شیرود و یوسف با
هم خوب نیستند ولی نمی داند چرا. نمی خواهد هم بداند چون او خیلی دنبال این طور
دعواها و حرف و حدیث ها نمی ره.
از این طرف هم دایه وقتی جریان رو می فهمه می
ره سراغ شیرود و دست پای او رو جمع می کنه و می گه که اگه خان بفهمه حتماً اونو می
کشه.
شیرود هم دیگه دور و بر نبات نمی پلکه. چون می دونه خان تو یک لحظه می تونه
دودمانشو به آتش بشکه. ولی کینه نبات و یوسف همچنان تو دل سیاه این پسره ناخلف می
مانه.
پیرزن از جا برخاست و گفت: آخ آخ دیدی چطور شد؟ نشست به حرف زدن از آشمان
غافل ماندیم.
خواستم کمکش کنم ولی گفت: حال هنوز نه، برای تن تو بدون تو هوا
بازم سردی داره. بمان تا ببینم چه می شود.
پیرزن از اتاق بیرون رفت و من هم به
هر صورتی که بود خودم را تکانی دادم و کمی اتاق را مرتب کردم. از فکر نبات و شیرود
بیرون نمی آمدم. شیرود حتی در غیاب خان می خواست کاری کند که خیلی از مردهای کُرد
آن را خلاف و نامردی می دانستند و او فقط به زور و قدرت ظالمانه پدرش می نازید و
بس.
شیرود اگر می رفت و نبات را از پدرش خواستگاری می کرد راحت تر و بهتر می
توانست به او برسد مگر این که خیال دیگری در سر داشته. مثلاً این که او نبات را
برای همسری نمی خواسته، فقط جهت برطرف کردن میل ها و رغبت های شیطانی خود مزاحم
نبات می شده.
ولی خب از آنجا که خدا افکار شیطانی را نقش بر آب می کنه،
دست پلید شیرود هم خالی مانده بود و بیچاره نبات هم باید نگاه ها و سنگینی وجود
شیرود را تحمل کند که خود خان از همه بدتر و طاقت فرساتر است.
ظهر شده بود.
پیرزن آشی خوشمزه و دلچسب را روی سفره گذاشت و دو قرصه نان را هم گذاشت کنارش و
گفت: بیا دخترجان بخور تا جان بگیری.
او نازنین بود، حرف زبان و دلش یکی بود. یک
پیرزن کُرد مهربان که نظیرش کمتر یافت می شد. حتی خاله گُل نسا ماردم هم به این
خوبی و دوست داشتنی نبود و هرچه بود برای من یک فرشته نجات و یک پناهگاه امن بود.
اصرار کردم که ظرف ها را من بشورم ولی او نگذاشت و گفت: نمی خواد، جرف گوش
کن.
سه روز دیگر هم گذشت. حدو سه هفته بود که پیش پیرزن بودم. حالم خیلی بهتر
بود. ساق پایم کمی سوزش داشت ولی آرام هم می گرفت. اما کبودی های بدنم اگر خوب نشده
بود، ولی خیلی کمرنگ شده بودند. سرم درد نمی کرد و چشم هایم نمی سوختند. اما نمی
دانم چرا این پیرزن نمی گذاشت از اتاق بیرون بیایم.
دلم برای دشت بهاری تنگ شده
بود. ولی نباید بیرون می رفتم. لباسهایم هم همان شب های اول که در تنم بود دیگر
ندیدمشان. لباسهای پیرزن را می پوشیدم. چهار شب دیگر گذشت. یک شب وقتی با پیرزن
نشسته بودیم گفتم: دلم هوای دشت و دَمن کرده، هوای جنگل، هوای بیرون.
پیرزن
تکانی خورد و گفت: هنوز نه.
- چرا؟
- نباید بری بیرون.
- ملک دلم گرفته می
خوام جان بگیرم.
پیرزن کمی اخم هایش را در هم کرد و گفت: ولی اگر جانت را گرفتند
چه؟
با تعجب نگاهش کردم و او بعد از مکثی کوتاه گفت: همین که شنیدی. خیالت رسیده
بیرون از این خانه هیچ کس از تو نمی پرسه یا تو را نمی شناسه؟ نه جانم، توی آبادی
چو افتاده که لیلا فرار کرده و خان و افرادش دارن دنبالش می گردن. خان سپرده هر کس
لیلا رو پیدا کنه بلافاصله باید به خان راپرت بده. واست خواب ها دیدن. به مأموران
گفتن تو فراری هستی، می دانی خوب هم می دانی اگر خونبها فرار کنه باید بمیره اونم
به دست صاحبش. مگه این که صاحب لطفی کنه و بذاره زنده بمونه.
غفار خان می خواد
پیدات کنه حالا به هر قیمتی که شده. اگر پاتو بذاری بیرون اونا گیرت میندازن و اون
وقت حسابت پاکِ پاک می شه. باید فکر قبر و مُردن بکنی.
مثل یخ وا رفتم و گوشه
دیوار ساکن و بی حرکت ماندم. پیرزن دوباره گفت: همین حالاشم اینجا هستی واست
نگرانم. از من که گذشت ولی برای خودت دل نگرونم. می دانی لیلا زمونه پست شده و
آدماش پست تر. غفار می ترسه تو بری این طرف و آن طرف و از باج گیری های او بگی و
اون وقت چیزی که پنهان بوده سر چوب رو هوا هایدار هایدار بشه.
غفار می خواد هر
طوری شده جای خان رو بگیره. اینو که من و حتی خیلی هام می دونیم. بدبخت سرشو کرده
تو برف و پاهاش رو به هوا، خیال می کنه از کثافت کاریهاش هیچ کس خبر نداره. این
طوری هم که من فهمیدم ادای نقشه رو کشیده که تو رو مثلاً فراری ببینند بعد حکم
قبیله بکنند. یعنی واسه سر به نیست کردنت آزاد و راحت باشند. ولی کور خوانده همچین
فراریت بدم که داغش به دلش بمونه.
ملک آهی کشید و گفت: اینها قوم ظالمینن. هم
این هم اون برادرای نامردم. من چهار برادر و دو خواهر داشتم. یکی از خواهرام وقتی
جوون بود مریض شد و مُرد. مادر که نداشتیم و بابا بالای سرمان بود. یه بابای پیر و
غرغرو. فقط نق می زد و امر و نهی می کرد. اون موقع خان، خان نبود، خان زاده بود.
همین دایه آمد و مونس رو واسه حیدر خواستگاری کرد و بابام که خیال می کرد روی خوشی
و خوشبختی پشت خانه مان نشسته بلافاصله و با خرسندی مونس رو دو دستی تقدیم حیدر و
خانواده اش کرد.
برادرام هم شدند نوکرای حیدر. هر چه حیدر می گفت اینا بی چون و
چرا می پذیرفتند. تا این که وقتی مونس دو تا بچه داشت یعنی همین شیرود و کمان، دایه
رفت و طاووس رو برای حیدر عقد کرد.
برادرای من هم سر به سری گله و دام که می
گفتند حق این چند ساله خودمونه و با حیدر بگو مگوشان شد. برادرام این گله رو از راه
باج و خلاف به دست آورده بودند که رئیسشان حیدر بود. حالا او می خواست بی هیچ جیره
و مواجبی گله رو از اینا بگیره. که اینا هم دست به یکی می کنند و می زنند گله رو از
بین می برند. می دونی چطور؟ حالا واست می گم.
7 تا گرگ گرسنه رو می گیرن و با
بدبختی و زحمت می اندازن نصف شبی به جان گله و گرگ ها گله رو تار و مار می کنن. می
گفتن از اون گله 7 یا 8 گوسفند زنده مانده بودند. از 200 رأس گوسفند همین ها ماندن.
گر ها یا گوسفندها رو خورده، یا کشته بودند و نعششون افتاده بود روین زمین. به هر
حال هر چه بود مال حروم از گلوشان پایین نرفت.
من جابه جا شدم و گفتم: خب
برادراتون با شما چه کردن که از دستشون ناراحتید؟
او لبخند تلخی زد و گفت: با
من؟ آهی کشید و ادامه داد: وقتی برادرام شدند نوکر حیدر، سه یا چهار سالی گذشته بود
که برای منِ شوهرمرده مَردی پیدا شد که خیلی مرد و آقا بود. از میان خواستگارانی که
داشتم اینو پسندیدم. اسمش مسلم بود. شاید قوی هیکل و خیلی خوشگل نبود ولی هر چه بود
ظاهر و باطنش یکی بود. ساده و بی ریا و مهربون و دلگرم. ما با هم بیرون ده آشنا
شدیم و دل به هم دادیم.
با هم قرار و مدارها گذاشتیم. از زندگی و آینده مان
گفتیم. از این که با هم به خوشی زندگی کینم. او می گفت می ریم به آبادی ما اونجا یه
تکه زمینی دارم روش کار می کنیم و امرار معاش می کنیم. بچه دار می شیم و خوشبخت می
مانیم.
ولی وقتی آمد خواستگاری و برادرام دیدن که پول و مال حسابی نداره با همین
حیدر و غفار خدانشناس از خانه بیرونش کردند. او دوباره آمد و جلوشان ایستاد و گفت:
ما همه حرفامان را زدیم. این که شما نمی ذارید یعنی چه؟ اون وقت برادرامو غفار اونو
کشاندند و از خانه مان بردند بیرون. بیرون رفتن او از خانه همانا و هیچ وقت ندیدنش
همان.
می دانم بلایی سرش آوردند و حالا یکی یکی به لطف خدا دارن مکافاتش رو می
بینن. برادر بزرگم که مُرد، اونم چه مُردنی. مریض سخت شد و تموم بدنش زخم و زار شد
طوری که روزی صد بار از خدا تقاضای مرگ می کرد. آخرم توی مستراح مُرد و کسی حاضر
نشد بیاردش بیرون.
برادر دومی به بدبختی و بیچارگی افتاد. سمت چپ بدنش فلج شد و
زبانش هم لال. حالا وقتی می خواد اجابت مزاج کنه بی اختیار خودشو کثیف می کنه و زنش
اونقد بهش غر می زنه که اگر هر چه زودتر بمیره راحت تر می شه. حتی چند دفعه زنش
عصبانی شده و اونو تو همون کثافت راها کرده و رفته بود مهمونی. آخر دو تا از همسایه
ها آمده بودند و شسته بودنش. بدبختو بهش غذا نمی دن که احتیاج به کثیف کاری
نباشه.
سومی و چهارمی هم به فلاکت افتادن و معتاد شدن. معلوم نیست الان تو کدوم
آبادی و یا کدوم خرابه ای دارن زندگی می کنن. اون برو و بیاها و اون قلدریها و اذیت
کردن بر مردم، این هم نتیجه اش.
حالا نوبت غفار و حیدر رسیده. غفار که باید به
رسوایی کشیده بشه که الحمدلله داره همین طور می شه. حیدر هم با تموم من من کردن،
بدون که از همین شیرود لقمه حروم بدبخت تر می شه. حالا هی اسباشونو بتازونن. خدا می
دونه چه کارشون کنه. هنوز حسرت و آه و اشک من آرامش نگرفته. حالا ببین مثل من زیاده
و اینا چه دلایی رو سوزوندن و به حسرت کشاندن. چه حق هایی رو ناحق کردن و چه مال
هایی رو به ظلم خوردن. آره دختر جان خیال می کنی اینا با من که فامیل و خواهرشان
بودم چهکردند که بیان و با تو بکنن.
ملک یک دستبند باریک بدلی که در دستش بود
نشانم داد و گفت: تنها یادگاریه که از مسلم واسم مانده. دستبند رو بیرون آبادی دستم
کرد و گفت: ای باشه واسه پیوندمان، خوشت میاد؟ من خندیدم و گفتم: ای مال منه؟ او
گفت: نقره نیست اما تو اول منو ببخش من هم کار می کنم و نقره شو واست می خرم. حالا
این یادگار از تموم زندگیم واسم پرارزشتره و به هیچ قیمتی از خودم دورش نمی کنم.
قبل از این که تو بیای اینجا من با این دستبند درد دلها می کردم و حرف ها می زدم.
مونس شب و روز منه.
ملک گریه افتاد و دل مرا هم سوزاند. جلوتر رفتم، بغلش کردم و
صورت مهربانش را بوسیدم و او را آرام می کردم. ملک اشک هایش را پاک کرد و گفت: ای
دختر جان روزگاره دیگه روزگار گذره. یکی می مونه و اون یکی می گذره. اما واسه مردن
تو خیلی جوونی و من نمی ذارم دست غفار قاتل به تو برسه. این بار کور خوانده. باز هم
قدری تحمل کن و از خانه بیرون نرو تا یه فکری واست بکنم و یه راه چاره ای پیدا
کنم.
آن شب تا نیمه های شب نمی توانستم بخوابم. مدام در افکار گوناگون غوطه ور
بودم. همه کس و همه چیز مثل پرده سینما جلو چشمهایم می رفتند و می آمدند. نبات و
شیرود، خان و نبات، مونس و طاووس، برادرای ملک، مسلم و گم شدنش، دنبال من گشتن و
پیدا کردن و این فکر آخری بیشتر عذابم می داد. اگر آن ها مرا اینجا پیدا می کردند
چه از دست این پیرزن بیچاره می آمد. او نه قدرتی داشت و نه مال و ثروتی که بخواهد
مرا بخرد و نجات دهد. نمی دانم چه موقع بود که خوابم برد.
صبح زود بیدار شدم.
ملک در اتاق نبود. از پنجره بیرون را نگاه کردم. بیرون هم نبود. پس حتماً از خانه
خارج شده یعنی کجا رفته؟ از جا برخاستم و اتاق را مرتب کردم. از حرف های دیش پیرزن
می ترسیدم داخل حیاط بروم. حوصله ام عجیب سر رفته بود. هیچ کاری نداشتم که بکنم.
کنار پنجره نشستم و دوباره رفتم تو فکر.
نمی دانم چطور شد که خوابم برد. در
خواب چند موش صحرایی و یک خارپشت دیدم. موش ها با هم می جنگیدند و خارپشت نگاهشان
می کرد. موش ها مرا دیدند و به طرفم حمله ور شدند ولی من نترسیدم و نگاهشان کردم.
آن ها وقتی نزدیکم رسیدند ایستادند و شروع به بازی کردند. من از صدایی که آمد از
خواب پریدم. خواب بی سر و تهی بود. هیچ تعبیری برای این خواب نداشتم. در اتاق باز
شد و ملک داخل شد.
- سلام ملک کجا بودی؟
- علیک سلام جایی بودم که حالا واست
می گم. خوب گوش بده ببین چه می گم. تو باید از اینجا بری همین نصف شبی. حالیته؟
نترس تنها نمی فرستمت. دیروز که رفته بودم شیر بگیرم و بیارم از زن های ده شنیدم که
شیرود و خان خیالاتی واسه یوسف دارن حالا که تو رو پیدا نکردن بالاخره باید یه جوری
عقده دل خرابشونو یه جایی سر یه کسی خالی کنن. چه کسی بهتر از یوسف. هم گوشمالیش
دادن هم درس عبرتی برای دیگران می شه.
این بود که امروز صبح زود رفتم سراغ
یوسف. می دانستم باید کجا پیداش کنم. اولش قبول نمی کرد ولی وقتی گفتم لیلا خانه
منه و تو باید با او فرار کنی قبول کرد. او یک کُرد دلیر و شجاع و نترسه. مثل خیلی
های دیگه ولی نه مثل شیرود و باباش و عموش.
امشب نصف شب یوسف می ره کنار درخت
های بیرون ده. تو هم می ری اونجا و هر دو از راهی که یوسف می گه فرار می کنید. من
تو رو تا اونجا می برم تا گم نشی و هر دوتان رو به خدا می سپارم. 24 روز است که از
خانه خان بیرون آمدی.
بی بی یک بقچه از صندوق بیرون آورد و گذاشت جلو رویم و
گفت: بیا دو دست لباس و این شال گل گلی مال خودمه می ذارم داخل بقچه. شب که شد قدری
هم نان و پنیر براتان درست می کنم تا گرسنه نمانید. یوسف هم آب میاره تو نمی خواد
آب برداری. الان می رم واستان نان تازه پخته می کنم.
ملک آهی کشید و نگاهم کرد.
بعد از کمی مکث کردن گفت: می سپارمتان به خدا.
من فقط هاج و واج به حرف های او
گوش می دادم و حرفی برای گفتن نداشتم. پیش خود فکر می کردم یعنی من باید با یوسف
بروم؟ همان کسی که من و نبات را کمک کرد. نبات را از بی آبرویی نجات داد و مرا از
خستگی. هر چند کمکش برای من خیلی کوتاه بود ولی من همان موقع انسانیت و جوانمردی را
در وجودش دیدم.
ساعتی بعد بوی خوش نان تازه مشامم را پر کرد. از پنجره بیرون را
نگاه می کردم. ملک این پیرزن مهربان با چین های روی صورت و گردن که حکایت از
چروکیده شدن زمانه و جبر روزگار داشت سخن می گفت. دست های او همراه با بازوانش گرم
ترین آغوش دنیا بود برای من و نگاه مهربانش وقتی در نگاهم نشست مرا به زندگی
امیدوار کرد. وجودش دریای اسمان دل انگیز بود. با گرمای ملایمی که در سینه داشت
گویی ترانه ای عاشقانه را در وجوم می خواند. شاید ترانه ای از عشق مادری. عشقی که
هر موجود زنده ای به آن نیاز شدید دارد، مخصوصاً من که این همه کتک و سختی را دور
از ماد تحمل کردم و خدا را شکر می کنم که مادرم شاهد این همه اذیت و ارام
نبود.
تا شب کنار پیرزن بودم. دست های پرمهرش را می بوسیدم و او را ستایش می
کردم. مرا با خنده ولی غمگین هُل داد و گفت: بگیر بشین دختر لوس شدی ها. چرا هِی
مثل بچه های دو ساله دور و برم می چرخی و بهانه می گیری؟
و من با علاقه که به او
داشتم گفتم: تو رو مثل مادرم، مثل دایه طنازم می خوام. تو مهربان مهربانایی. تو به
من جانی دوباره دادی. حالا که می خوام بدون رغبت از پیشت برم دلم گرفته. ملک جان
چطور می تونم ازت تشکر کنم در حالی که نه چیزی دارم نه هیچ کمکی می تونم
بکنم.
ملک بغلم کرد و گفت: عزیزم همین که چند روز کلبه خاموشمو روشن کردی واسم
بسه. همین که تونستم داغ پیدا کردنتو به دل غفار بذارم خوشحالم. برو مادر برو خدا
به همراهتان. به یوسف اعتماد کن پسر خوبیه. اون کسیه که خواب خوش رو از شیرود و
غفار گرفته.
تو و یوسف واسم عزیز هستید. فقط مراقب باشید و این فکر هم به سرتان
نزنه که یه وقتی برگردین به آبادی و بخواهید مثلاَ به من یا به ذبیح سری بزنید.
اصلاً از اینجا هر چه می تونید دورتر برید. پشت سرتان را هم نگاه نکنید.
شب از
نیمه گذشته بود. نه من خوابیدم نه او. بقچه ام را برداشتم و همراه پیرزن که فانوس
در دستش بود از خانه خارج شدیم. خانه ای که محل امن و آرامش من بود. جایی که به دست
نوازشگر پیرزنی خداپسند به زخم هایم التیام بخشیده شد و حالا همین فرشته الهی باز
می خواهد مرا از چنگال سیاه مرگ نجات دهد.
کمی که راه رفتیم او به من گفت: لیلا
اگر کسی به من رسید تو زود خودتو جایی پنهان کن. فهمیدی شاید کسی به من برخورد
کنه.
اتفاقاً بعد از حرف او طولی نکشید صدای پای دو یا چند نفر به گوش
رسید.
من سریع پشت دیوار پنهان شدم. ملک ایستاد و سه مرد به او نزدیک شدند.
-
سلام پیرزن اینجا چه می کنی؟
- سلام هیمن جان. هیچی صفورا بچه اش مریض احواله
دارم می رم پیش او.
- این وقت شب؟ شب از نیمه گذشته.
- می دانم ولی خبر دادن
حالش خوب نیست می رم ببینم کاری می تونم بکنم یا نه.
- می خوای همراهت بیام؟
حالا یا من یا یکی از اینها.
- نه جانم. خودم که راه رو بلدم و معلومیت نداره کی
برگردم خانه. شایدم آنجا بمانم. تو برو. زن و بچه ات نگرون می شن.
- تو رو خدا
تعارف نکن. تو به گردن ما حق داری.
- نه ننه جان راتو بکش و برو. خودم به حال
خودم باشم راحت ترم.
- باشه پس مراقب خودت باش.
- مراقبم ننه. برو به امان
خدا.
وقتی مردها دور شدند و نور فانوسشان دیگر اندام مرا به آن ها نشان نمی داد
از پشت دیوار بیرون آمدم و دنبال ملک راه افتادم.
کنار درختان بیرون ده مردی با
بقچه و یک چوب بلند ایستاده بود. شناختمش یوسف بود. نمی دام چرا تا دیدمش دلم فرو
ریخت و خجالت کشیدم.
یوسف آهسته جلو آمد و سلام کرد و من هم سلام کردم. ملک گفت:
عجله کنید راه دور و وقت کمه. تا می تونید از اینجا فاصله بگیرید و خیال برگشتن رو
هم نکنید. برید به امان خدا. ایستادم و نگاهش کردم. هم من و هم او بغض در گلو
داشتیم ولی وقتی بغلش کردم دیگر هیچ کدام نتوانستیم جلو بغض مچاله شده مان را
بگیریم و به اشک هایمان اجازه دادیم تا بی محابا بیرون بریزد.
گونه های مهربانش را می بوسیدم و برای نفس های گرمش آرزوی سلامتی
می کردم. با صدای یوسف به خود آمدیم. وقت رفتن بود. پیرزن مرا اول به خدا و بعد به
یوسف سپرد و گفت: زود باشید وقت تنگ است. ممکنه بعضی ها برای آبیاری بیان سروقت باغ
ها و مزرعه شان. بروید که فقط آرزوی سلامتی و نیکبختی می کنم.
گفتم: ملک چطوری
می خوای این راه طولانی رو برگردی؟
- برمی گردم. می رم خانه صفورا. گفتم که بچه
اش مریضه. این طوری هم حرفم به هیمن راست دراومده هم شب رو خونه صفورا می
مانم.
دلم کمی گرم شد و هم من و هم یوسف خداحافظی کردیم و راه افتادیم. در
تاریکی و سیاهی شب با نور فانوس یوسف ایتسادم و پشت سرم را نگاه کردم. دیگر نور
فانوس ملک را ندیدم. حتماً او هم رفته بود تا کسی او را در آن مکان نبیند. هنوز
هیچی نشده دلم برای پیرزن مهرانگیز تنگ شده بود. ولی سرنوشت خیلی بازیها
داره.
یوسف سعی می کرد از راهی برود که صاف تر باشد و من بتوانم بهتر راه بیایم
و زمین نخورم. با او که بودم دلم گرم بود. خیلی استوار و پراراده راه می رفت. از
هیچی نمی ترسید و مرا هم تشویق به قوی بودن می کرد.
به من گفت: از چیزی نترس که
اگر بترسی خیلی زود جان می دی.
سکوت کردم و هیچ نگفتم. فقط راه می رفتیم. خسته
شدیم و کنار تخته سنگی بزرگ ایستادیم. دیگر نیازی به نور فانوس نبود گرپه هنوز هوا
روشن نشده بود ولی یوسف گفت حالا که می توانیم راه را ببینیم بهتر است فانوس را
خاموش کنیم.
کمی آب خوردیم، خسته شده بودیم. نشستن کنار تخته سنگ برایم لازم
بود. یوسف نگاهی به من کرد و گفت: شیرود کتکت زده نه؟
سرم را پایین انداختم و
خجالت کشیدم حرف بزنم.
خنده کوتاهی کرد و گفت: می شه ازت سوال می پرسم جوابمو
بدی نه اینکه سنگ و ریگ رو نگاه کنی؟ تو این سفر با منی و من با تو. ما هر دو تا هم
هدف این جماعت نامرد شدیم. من اصل و فرع شیرود و اهل و خانواده اش را خوب می شناسم.
لازم نیست توداری کنی و عوض جواب دادن سکوت کنی. حالا ببینم وقتی از خانه ما رفتی
تو رو زد یا سر چیز دیگه ای.
کمی خجالت را کنار گذاشتم و آرم گفتم: بله. از خانه
شما که رفتم اول بهم تهمت زدن بعد هم شیرود افتاد به سر و رویم.
- خدا لعنتش
کنه. اون همیشه همین طوریه. فقط قلدری و زور حرف اول و آخرشه. ولی نه واسه من، خودش
خوب می دونه که یه روز می کشمش.
خیره نگاهش کردم و او خندید و گفت: گفتم یه روز.
حالا اون روز نیست. پاشو پاشو که هنوز خیلی راه داریم.
- کجا می ریم؟
- می
ریم پایین تر از ریجاب اون طرف جنگل.
با تعجب گفتم: ریجاب؟
- آره ریجاب.
-
ولی اونا پیدامون می کنن. می دونن خانه پدری من ریجابه. پس میان اونجا.
- آره
اونا می دونن خانه پدری تو ریجابه و سه روز پیش هم ریجاب بودند. ولی وقتی مطمئن
شدند که تو اونجا نیستی راهشان را کشیدند و رفتند. اما عقل حکم می کنه ریجاب نریم
بلکه بریم اون طرف ریجاب. اصلاً شاید رفتیم تو جنگل. جنگل فصل بهار خیلی تماشا
داره. هواش، آبش، خاکش، همه چیزش.
- اما اونا شاید تا اونجام بیان.
- خب
بیان. خیال می کنی یوسف جنگل رو نمی شناسه؟ چرا نمی شناسم. حتی اونجا کلبه هم دارم.
با یه همسایه خوب و مهربون، می دونی اسمش چیه؟
با سکوت نگاهش کردم و منتظر ماندم
خودش بقیه حرفش را تمام کنه.
او ادامه داد: اسمش میرزا مالک است با همسر
خوبش.اسم اونم خدیجه اس. هر دو خوشبخت و سلامتتند. اونجا توی کلبه خودم می مانی تا
مدتی بعد که من به حساب غفار و شیرود رسیدم می فرستمت خانه پدرت ولی این چه مدت طول
بکشه خدا عالمه.
خاموش بودم و فقط دنبال او روان بودم. دیگر خورشید همه جا را
روشن کرده بود. پای یک چشمه رسیدیم و بقچه را گشودم. ملک برایمان چهار عدد شامی و
چهار لقمه بزرگ نان و پنیر همراه مشتی گردو گذاشته بود.
از دیدن این همه خوراکی
لذت بردم. هیچ وقت این همه قوت و غذا یک جا برای من نبود. من و یوسف سر اولین سفره
دو نفره نشسته بودیم. تعارفش کردم و گفتم بفرمایید.
کف دست هایش را به هم مالید
و با اشتیاق خاصی خندید و گفت: تا حالا شامی های ملک رو خوردی؟ مزه اش رو
چشیدی؟
از حرکات و سکناتش خنده ام گرفته بود. نتوانستم جلو خودم را بگیرم و
خندیدم و گفتم: معلومه که خوردم. یک ماه مهمانش بودم.
- آهان راست می گی. خب بسم
الله شروع کن
چنان با اشتها غذا می خورد که هر کس را به خوردن وا می داشت و سعی
می کرد قدرت اشتهای هر موجودی را تحریک کند. من هم لقمه برداشتم و بر دهان گذاشتم.
طعم خوش غذا جانی دوباره برای هر دو ما داشت. او یک پیاله از بقچه اش بیرون آورد و
گفت: بیا با کوزه آب خوردن سخته. قمرتاب زن برادرم همیشه با پیاله آب می خوره. زن
خوب و با سلیقه ایه. بنده خدا زحمت من همیشه بر دوشش بوده. نمی گم مادری کرده ولی
خواهری کرده و من ازش ممنونم.
یوسف راحت بود انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
آنقدر به خود متکی بود و آنقدر جسارت و جرأت داشت که اصلاً به شیرود و بقیه فکر نمی
کرد. ترسی از هیچ کس نداشت و همین آرامش و جوانمردی به من قوت قلب می
بخشید.
آهسته گفتم: می شه یه چیزی بپرسم؟
پوزخند قشنگی زد و گفت: چه عجب تو
لااقل حرفی زدی. آره بپرس.
- شما ... شما نمی ترسید؟
- بترسم از کی؟ از
چی؟
- از آدمای خان، از شیر و غفار خان.
خندید و خندید و گفت: من بترسم؟ اونا
از سایه من می ترسن. کاری کردم که اسم یوسف لرزه به تنشان می ندازه. نه من از اونا
نمی ترسم بلکه اونا ازمن می ترسن. اگه می بینی که حالا از ده بیرون زدم و راه دور و
سختی رو پیش گرفتم فقط به خاطر اینه که تو رو نجات بدم. اونا که زورشان به من نمی
رسید ولی به تو حتماً می رسید. هر جا که پیدا می کردند با حیله و فریب دخلتو می
آوردند ولی فعلاً که پیدا نکردند و بعد از این هم پیدا نمی کنن، چون من نمی ذارم.
ببینم لیلا خانم تو از من می ترسی؟
- نه نمی ترسم.
- چرا؟
از سوالش تعجب
کردم و همان طور ایستادم و این طرف و آن طرف را نگاه می کردم.
او خندید و گفت:
چرا از من نمی ترسی؟
- خب .. خب نمی دانم. شاید ترس ندارین.
- آره راس راستی
ترس ندارم. چون می خوام کمکت کنم. شاید خیلی ها از من حرف ها زدند و قصه های
آنچنانی برایم ساختند ولی من نه تنها ناراحت نیستم بلکه خیلی هم خوشحالم. مثلاً
گفته بودند یوسف، زاده گرگ خاکستریه. یوسف با ارواح سر و سری داره. یوسف قاتله.
یوسف کینه جو و کینه توزه.
خلاصه از من یک هیولا ساختند و همین قصه ها و حرفها
خواب راحت را از شیرود گرفته و امانش را بریده. حتی به گوش شیرود رساندند که یوسف
گفته غزل خداحافظی را یک بار می خوانی آن هم وقت غروب آفتاب. البته این آخریه رو
درست گفتن.
حالا شیرود هر وقت غروب آفتاب می شه هراسان و دل نگرون می مانه چه
کنه؟ تا این که خودشو با آدماش یا قوم و قبیله اش سرگرم می کنه. شیرود و غفار و خود
حیدرخان همگی از یک قماشن. حالا اون قادر و نعمت یه کمی از این ها جدا ماندن و
همچنین بفهمی نفهمی یه ذره بویی از آدمیت بردند. ولی خب اصل و نسبشون از همون لقمه
های خان و نزول ها و حرامی های خان گرفته می شه.
وقتی یوسف از خان و خانواده اش
حرف می زد، من می توانستم به راحتی متورم شدن رگ های گردنش را ببینم. می توانستم
خشم پنهان شده، عقده درونی یک ظلم را در وجود مردانه وی حس کنم. او با پدر من هم
خیلی تفاوت داشت. چون پدر من هم یک خان بود. شاید یکی مثل حیدرخان و یا کمی بهتر.
ولی این که با اهل آبادی چه می کرده من هیچ وقت نه دانستم و نه خواستم که بدانم ولی
خدا کنه باز هم از حیدرخان بهتر بوده باشه.
یوسف بقچه را کرد و گفت: راه بیفتیم
بهتره.
هوا بهاری بود و چه نسیم خوشی می وزید. انگار نسیم با خودش ترانه می
خواند. گویی آهنگی پرطنین و منظم گونه بود. صدای چند پرنده را می شنیدم.
یوسف
گفت: این آواز کاکلی ها و بلبلان و یکی دو تا دیگر از پرنده هاس. ولی حالا چرا می
خوانند، نمی دانم.
- بلبل آن هم اینجا؟
- چرا که نه؟ بلبل هم پرنده آوازخوانه
دیگه.
- درسته ولی بلبل آن هم اینجا کمی دور از گمانه.
- نه به جنگل نزدیک می
شیم. بلبل عاشق جنگله، مگه نیست؟
شانه بالا انداختم و گفتم: چه بگم؟ نمی
دانم
- اصلا می دانی چیه؟ من همیشه این طور حس می کنم که همین استپ هم آواز می
خواند. و چه زیبا می شود که با ترانه جنگل هم نفس شود. اون وقت جنگل می زند و استپ
(زمین) می خواند. وقتی این طوری می شه دیگه یوسف از خودش بی قرارتر می مانه. حتماً
یک بار گوش کن و وقتی شنیدی می فهمی که چقدر لذت برده ای.
کلمات و جملاتی که
یوسف دور از خشم و کینه بیان می کرد برایم جالب و شنیدنی بود.
وقتی از ترانه و
زیبایی ها و وقتی از شاخسار درختان پربرگ و بار برایم سخن می گفت سخت محو کلماتش می
شدم. بارها پیش خود فکر کردم خدایا این مرد کیست؟ و همیشه فقط توانستم یک جواب
بیابم. او ناجی من است. و این لطف خداوند است.
آفتاب حسابی بالا آمده بود. از
ظهر گذشته بود و ما هنوز راه می رفتیم. یوسف با دستش به چند درختی که طرف چپ ما
قرار داشت اشاره ای کرد و گفت: بهتره اونجا کمی استراحت کنیم و من که از خدا می
خواستم زود قبول کردم.
- اگر اسب داشتیم الان به مکانی که می خواستیم رسیده
بودیم.
من ساکت بودم و او ادامه داد: ولی خب حالا که نداریم.
من یک پیاله آب
خوردم و کوزه و پیاله را جلو یوسف گذاشتم و او هم بی معطلی چند پیاله نوشید. هر دو
ساکت بودیم. بعد از چند لحظه یوسف آرم و شمرده گفت: خسته شدی؟
و این سوال آنقدر
با لطف و مهربانی بود که احساس کردم تمام دلم فرو ریخت. و باز حس این که مثل درختان
ستبر و ناروان ناگهان سبز و شاداب شدم. از خجالتی شیرین که وجودم را فرا گرفته بود
گفتم: به شما زحمت دادم.
او لبخندی زد و گفت: این چه حرفیه؟
کنار درختان،
یوسف ایستاد و تخته سنگ سیاهی را نشان داد و گفت: یک دفعه پشت این تخته سنگ پنهان
شده بودم، می دانی چرا؟ از دست آدمای محمودخان. اونا اجیر شده دست غفار بودند. ردّم
رو گرفتند و تا اینجا پیش اومدن. ولی چون هوا تاریک بود و من هم پشت صخره سیاه بودم
نتوانستند پیدایم کنند. حکماً لطف خدا بوده وگرنه پیدا کردن من که کاری
نداشت.
همین طوری که او حرف می زد ناگهان فکری مانند زدن جرقه ای به مخیله ام
خطور کرد و با تعجب نگاه کردم. او که مشغول صحبت بود ناگهان ساکت و بی حرکت زُل زد
به چشم هایم و کلامش را قطع کرد.
کمی به خود آمد و با حرکات چشم هایش که خوب
معلوم بود لو رفته ابروهایش را بالا انداخت و گفت: خب دیگه روزگاره. و بعد دوباره
نگاهم کرد و گفت: چیه؟ چی شد؟ خشکت زده؟
سرم را تکان دادم و چیزی نگفتم. و او
دوباره گفت: می خوای بدونی چرا فرار می کردم؟
باز هم ساکت بودم. او آهی کشید و
تا آمد جریان را بگوید یکه ای خورد و گفت:
- تو چه می دانی؟ اصلاً از من یا هر
کس دیگه ای چه می دانی که این طور وامانده ای، ها؟
واضح سوال کرده بود و حتماً
روشن هم جواب می خواست.
با لکنت گفتم: اون شب همونی که میرزا حسن دخترش مرده بود
بیرون ده شما ... شما
- من چه؟ خیالت رسیده من دختر بینوا رو کشته بودم؟ نه این
طور نیست. نه من نه هیچ کس دیگه او را نکشت. او مریض احوال بود. بیرون آبادی حالش
به هم می خوره و از دار دنیا می ره. ولی همون شب انبارعلوفه غفارخان با سه اسبش آتش
گرفت.
با سلام.این وبلاگ توسط دانشجویان گروه علوم دامی(دام و طیور ) ورودی 90 دانشگاه ارومیه راه اندازی شده.ما سعی می کنیم که یک وبلاگ متنوع داشته باشیم.